شبهای آفتابی
می نویسم تا ببینم خویش را

 

١- چقدر حس شیرینی است ،وقتی که به پشت سرت نگاه می کنی و چیزی برای افسوس خوردن نمیبینی ..

2- چقدر حس تلخی است ،وقتی نگاهت را نمی فهمند...

3- چقدر حس شیرینی است ،وقتی دوستت دارند و دوستشان داری ...

4- چقدر حس تلخی است ،وقتی زندگی ها دیگر عاشقانه نیست و عشق در لابه لای روزمرگی ها مدفون می شود...

5- چقدر حس شیرینی است ، وقتی برای لحظه ای کنار دوستی قدیمی  می نشینی و دفتر خاطرات مشترک را ورق می زنی ...

6- چقدر حس تلخی است ، وقتی فرصتی برای لحظه ای با هم بودن نیست !

7- چقدر حس شیرینی است ، وقتی کاری را می کنی که از انجامش لذت می بری و ارزش کارت را می فهمند....

8- چقدر حس تلخی است؛ وقتی مجبور به انجام کاری هستی که از انجامش خسته شده ای و جریان زندگی اجازه مدتی مرخصی  هرچند کوتاه را نمی دهد...

9- چقدر حس شیرینی است وقتی برای خرید هدیه برای یکی از عزیزانت وارد مغازه می شوی ...

10- چقدر حس تلخی است وقتی شوق خرید هدیه با شنیدن یک خبر یا یک اتفاق پیشبینی نشده یا حتی یک بی توجهی ساده از سوی طرف مقابل به غمی بزرگ در قلبت تبدیل می شود...

11- چقدر حس شیرینی است وقتی کسی هست که شانه امنی برای تمام غمها و شادیهایت باشد ...

12 – چقدر حس تلخی است وقتی باورت نسبت به کسی که سنگ صبور و مامن امن آرزو هایت بود به آتش کشیده شود...

13- چقدر حس شیرینی است وقتی بلند بلند می خندی و می دوی و غلت می زنی و هیچ چیزی مانع قهقهه هایت نمیشود ،چرا که به وجود فرشته نگهبانی در زندگیت ایمان داری ....

14- چقدر حس تلخی است وقتی خنده روی لبهایت خشک می شود و حتی تاریخ اخرین خنده از ته دل را به یاد نمی آوری!!

15- چقدر حس شیرینی است وقتی ساعتها از دیدن فیلمی یا شنیدن ترانه ای در کنار دوستی لذت می بری و هر دو به یک اندازه از با هم بودن راضی هستیم...

16- چقدر حس تلخی است وقتی دوست و همراهت با علایق تو همراه نباشد و این را از رفتارش احساس کنی ...

17- چقدر حس شیرینی است وقتی خوب شنیدن و خوب دیدن اطرافیانت را یاد گرفته ای و از رضایت آنها لذت می بری ...

18 – چقدر حس تلخی است وقتی شنیده و دیده نشوی و هر بار که لب به گلایه می گشایی از سوء تفاهمی تکراری بشنوی که هیچ قصد و قرضی پشت ان نبوده جز غفلتی ساده ...

19- چقدر حس شیرینی است وقتی صدای گریه تولد نوزادی را می شنوی و مادری را رها از انتظاری نه ماهه در بستری از آرامش تماشا می کنی ...

20 – چقدر حس تلخی است وقتی می بینی مادری پس از 8 ماه انتظار در آخرین چکاپ خود از توقف نبض قلب نوزادش با خبر می شود و تمام....

 

پ . ن : خدایا نگویمت دستم را بگیر

عمریست گرفته ای

مبادا رها کنی



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٢/۱ توسط نجمه

بهار یعنی طراوت و قشنگی           یه باغچه با کلی گلهای رنگی

  بهار یعنی یه سیب سرخ و تازه         که عاشقی رو یادمون بندازه

  بهار یعنی با آب تنگ ماهی              بشوریم از دلها غم و سیاهی

   بهار یعنی یه  صفحه نقاشی            که توش فقط من باشم و توباشی

  بهار یعنی تولد  دوباره                    یعنی دلی که بی تو کم میاره

  بهار یعنی یه  آسمون ستاره              که هر زمانی تو بخوای بباره

کی می دونه چند تا بهارو داریم؟       شاید فقط امسالو با بهاریم...   

پ.ن: با تاخیر سال نو مبارکلبخند



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱/۱۸ توسط نجمه

یاد دارم در غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچه ما دوره گرد

داد می زد : کهنه قالی می خرم

 دست دوم جنس عالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم  

گر نداری ، کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید ،بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی ، این زندگیست ؟

بوی نان تازه ، هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت : آقا سفره خالی می خرید ؟

پ.ن : متن نویسنده داره ولی من اسمش رو نمیدونم .


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢۸ توسط نجمه

عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگی کنی .
دکتر شریعتی


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ توسط نجمه

 

بزرگترها حداقل سه چیز را میتوانند از کودکان بیاموزند: شاد بودن بی هیچ دلیل، همواره مشغول کاری بودن، و روش خواستن- کودکان با تمام وجود به دنبال خواسته های خود هستند.


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/٢۸ توسط نجمه

در راستای اینکه اخیرا رئیس آموزش و پرورش شهر تهران گفته است:«ازدواج دختران دانش‌آموز را توصیه می‌کنیم.»، پیشنهاد می شود برای ایجاد فرهنگ سازی در این زمینه در برخی از داستان های کتاب های درسی دانش آموزان تغییراتی بدین صورت انجام گیرد:

تصمیم کبری

کبری دختری شلخته و نامنظم بود و هیچ وقت اتاقش رو مرتب نمی کرد، به همین خاطر همیشه وسایلش هاش رو گم می کرد.

یه روز جورابش رو نمی دونست کجا گذاشته، یه روز دنبال عروسکش می گشت ... تا اینکه یه شب که خیلی بارون میومد و فرداش هم امتحان داشت هر چی گشت نتونست کتابش رو پیدا کنه.

ننجون کبری که دید کبری از پیدا نشدن کتاب درسی اش خیلی ناراحته بهش گفت:«اَه! اعصابمو خورد کردی، چیه دو ساعته دنبال کتابت می گردی؟! می خوای پیداش کنی که چی بشه؟! مگه اون هایی که ادامه تحصیل دادن چی شدن؟! شوهر گیرشون اومد؟! همین دختر ِ خاله شمسی ات! فوق لیسانس خونده اما هنوز یه خواستگار هم براش نیومده، به جای این مزخرفات برو کتاب آشپزی و مردهای زمینی ، زن های ونوسی رو بخر بخون، مطمئن باش این کتاب ها بیشتر به درد آینده ات می خورن تا کتاب های درسی!»

کبری با شنیدن صحبت های ننجونش دچار تحول های اساسی شد و تصمیم گرفت از این به بعد دختر خوبی باشه و به جای عروسک بازی، خونه داری یاد بگیره تا هر چه زودتر عروس بشه!

ما از این داستان نتیجه می گیریم ازدواج چیز خیلی خوبی است، حتی اگر باعث بشود با ازدواج کردن از مدرسه مان اخراج شده و برای ادامه ی تحصیل مجبور به رفتن به مدارس بزرگسالان شویم!

چوپان دروغگو

یه پسری بود که به دلیل نبودن استادیوم فوتبال، فرهنگ سرا و این گونه موارد در روستاشون نمی دونست چطوری اوقات فراغتش رو پر کنه. به همین دلیل فرت و فرت به همه دروغ می گفت و اون ها رو سر کار می ذاشت، تا اینکه یه روز اهالی روستا که حسابی از دست کارهای چوپان دروغگو کلافه شده بودن دور هم جمع شدن تا یه جوری چوپان دروغگو رو ادب کنن.

هر کس چیزی گفت تا اینکه کدخدا بعد از تفکرات بسیار گفت:«باید این جوون رو به اشد مجازات برسونیم.».

همه فکر کردند که کدخدا داره شوخی می کنه، اما کدخدا جمله اش رو تکمیل کرد و گفت:«باید زنش بدیم!».

با شنیدن این جمله همه فهمیدن اینبار دیگه کدخدا شوخی نداره، اونها با خواهش و التماس از کدخدا خواستن در تصمیمش تجدید نظر کنه و چوپان دروغگو رو ببخشه، اما کدخدا گفت:«همینه که هست! می خواین بخواین، نمی خواین هم باید بخواین!!» 

چوپان دروغگو با یکی همکلاسی خواهرِ دانش آموزش که اتفاقا دختر کدخدا بود(!) ازدواج کرد، از اون روز به بعد دیگه هیچ کسی در روستا دروغی از چوپان نشنید و دیگه کسی اون رو به نام «چوپان دروغگو» صدا نمی زدند، از اون به بعد همه اون رو در روستا به اسم «چوپان زن ذلیل» می شناختند!

ما از این داستان نتیجه می گیریم به دلیل نقش ارزشمند ازدواج در کاهش جرایم جامعه هر چی زودتر ازدواج کنیم بهتره!!

 لاک پشت و مرغابی ها

لاک پشت دوست داشت بره اون بالا بالاها، روی ابرها، چون فکر می کرد لاک پشت آرزوهاش روی یکی از اون ابرها سوار بر اسب سفید منتظرشه تا اون رو به قصر آرزوهاش ببره.به همین دلیل سال های سال به خواستگارهاش که عمدتا از لاک پشت های برکه بودن پیشنهاد رد داده بود.

البته چند سالی می شد که دیگه حتی از برکه هم براش خواستگار نمیومد، به همین دلیل تصمیم گرفت هر طوری شده خودش رو به بالای ابرها برسونه، اما لاک پشت داستان ما پر نداشت.

اون یه روز به دو تا مرغابی پیشنهاد عجیبی داد؛ بهشون گفت: دو سر یک چوب رو با پاهاشون بگیرن و خود لاک پشت هم با دهنش خودش رو از چوب آویزون کنه.

مرغابی ها در ابتدا از خطر پروازهای هوایی برای لاک پشت گفتن و آمار حوادث هوایی رو براش متذکر شدن، اما بعد از شنیدن اصرارهای خیلی زیاد لاک پشت قبول کردن این کار رو انجام بدن، البته اونها به لاک پشت هشدار دادن که در طول پرواز علاوه بر خاموش کردن گوشی همراهش اصلا حرف نزنه، چون ممکنه سقوط  کنه!

روز موعود فرا رسید، مرغابی ها با پاهاشون دو سر چوب رو گرفتن و لاک پشت هم با دهنش، مرغابی ها پرواز کردن، مرغابی ها تا بالای برج میلاد پرواز کرده بودن که یکی از مرغابی ها به مرغابی دیگه گفت: «امروز از یکی از قورباغه های برکه شنیدم یکی از مامان لاک پشت ها برای پسرش دنبال یه همسر می گرده، تو کسی رو می شناسی که بهش پیشنهاد بدیم؟!»

در همین لحظه لاک پشت داستان ما خواست یه چیزی بگه ... اما تا دهنش رو باز کرد ... با مخ سقوط کرد و لاکش فرو شد توی آتنی که بالای برج میلاده و مُرد!!

ما از این داستان نتیجه می گیریم کلا چیزی به اسم شاهزاده و اسبی به رنگ سفید وجود نداره، و کلا باید به اولین خواستگارمون جواب مثبت بدیم وگرنه شاید دیگه خواستگار گیرمون نیاد و سقوط کنیم و میله بالای برج میلاد بره تو شکممون!!

حسنک کجایی؟! 

چند ساعتی از زمان ناهار گذشته بود اما حسنک نیومده بود تا به حیوون ها غذا بده.

مرغ گفت: قد قد! یعنی حسنک کجایی که دلم ضعف رفت؟! پس این آب و دون ما چی شد؟!

گاو گفت: مو مو! یعنی این حسنک عجب الاغیه ها! مردیم از گرسنگی! چرا نمی یاد بهمون غذا بده؟!

خر گفت: عر عر! یعنی آره! واقعا این حسنک خیلی الاغه! دارم از گرسنگی می میمیرم.

در همین لحظه هد هد دانا وارد طویله شد و گفت: چرا دارین به صاحبتون بد و بیراه می گین؟! حسنک امروز خواهرش عروس شده و الان هم توی مراسم عروسیش داره حرکات موزون انجام میده و به همین دلیل نمی تونه بیاد بهتون غذا بده!

مرغ و گاو و الاغ با تعجب گفتن: اما خواهرش که هنوز کلاس دوم راهنمایی بود.

هدهد دانا نگاهی عاقل اندر سفیه به حیوون های طویله کرد و گفت: درسته! اما ایشون به توصیه ی رئیس آموزش و پرورش تهران عمل کردن!

ما از این داستان نتیجه می گیریم هر حرفی که مسئولین زدن کارشناسی شده است و بایستی سریعا بهش عمل کنیم!!

طنز نویس : ارژنگ حاتمی                                                 منبع :عصر ایران

پ.ن :  طنز زیبایی بود از تفکرات تاسف بار مسوولین کشور ما که بدون توجه به تبعات حرفی که می زنن با صدای بلند فکر میکنن و بعد تو رو در بایسی خودشون و بقیه و کم نیاوردن رو حرف بی حسابشون پافشاری میکنن!!!!!!!!!! فکر کردم بد نیست رو وبلاگم باشه دوستانی که موفق به مطالعش نشده بودن ، به فیض برسن...


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/۱٤ توسط نجمه

 

برایم مداد بیاور مداد سیاه

می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها

نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم

شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد

و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم

می‌خواهم ... بدوزمش به سق

... اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود،

می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شستشوی مغزی!

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند

تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.

می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !

صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

برچسب فاحشه می‌زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،

به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند

برایم بخر ... تا در غذا بریزم

ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بیاویزم به گردنم .... و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم

من هنوز یک انسانم

من هر روز یک انسانم!

** شعری از غاده السمان - شاعر روسیه

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۸/٢ توسط نجمه

 

گرگ

شنگول را می خورد

گرگ

منگول را تکه تکه میکند

بلند شو پسرم

این قصه برای نخوابیدن است

پ.ن : برداشتی آزاد از .....


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٦/۳۱ توسط نجمه

 ساقی به نور باده برافروز جام ما

مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

هرگز نمید انکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریده عالم دوام ما

پ.ن : امروز یک ماه و ١٢ روز از زندگی "ما " گذشت ...

پ.ن ٢: امروز که داشتم بعد از مدتها وبلاگ گردی میکردم با نگاه به گذشته یاد یه هفته مانده به روز ۴ مرداد افتادم که زیر نور ماه پایین پنجره اتاقم نشسته بودم و وقتی از سر حال و هوای اون روز ها خواستم با حافظ حرف بزنم ، جوابم رو با همون شعری داد که بدون تفعل به حافظ و با انتخاب از بین اشعار انتخابی حافظ از تو آلبوم کارت فروشی ، برای متن کارت دعوت جشنمون انتخاب کردیم .چه ارتباط قشنگی بود . حرف زدن با حافظ همیشه برام قشنگ بوده ، نصیحت ها ، نهی کردن ها و تایید هاش همیشه به جا بوده ...

پ.ن ٣: ... دوستی تکرار دوستت دارم نیست ، دوستی فهمیدن نگفتنی های کسی است که دوستش داری ....

پ.ن ۴: سلام . عباداتتون تو این روزهای مهربونی و رحمت از جنس "خدا " قبول باشه . تو لحظه های روزه داریتون یاد من هم باشید و برام دعا کنید.


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٦/۱٥ توسط نجمه

اگر سه ساله بودم

از تو می خواستم  برایم لالایی بخوانی

با هم بادکنکی هوا می کردیم

موهایت را می کشیدم

و شکمت را غلغلک می دادم .

اگر کنتر لچی بودم

بلیت هایت را کنترل نمی کردم

می گذاشتم با تمام قطارها مجانی سفر کنی .

اگر خواهر کوچک ترت بودم

دوچرخه ام را به تو قرض می دادم،

کتاب هایم ، رویا هایم را .

اگر خاله ات بودم

آستین پیرهنت را وصله می کردم ،

برایت سوپ داغ می پختم ، رویت شالی می انداختم

نه برای آنکه سرد است ، بلکه برای انکه سرد بشود.

اگر به خدا ایمان داشتم

از او می خواستم که اینقدر غمگین نباشی .

اگر شهامت داشتم

این شعر را برای تو می فرستادم ..

                                                      "النا خوردانا – شاعر و نویسنده آرژانتینی "

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٥/٢٠ توسط نجمه
قالب وبلاگ